|
رقص معکوس |
|
برای آمدنت باران را بهانه نکن رنگین کمان من |
سلام ...بدون مقدمه ، این آخرین آپ من هست ***** به ستاره ای که ... ساعت هفت عصر هق هق آسمان از دست زمين زمين را خيسانده و صدای گنجشگک خيسی که از گلويش نفرت ميبارد و من با پاهای ترک خورده روی سنگفرش خيسی که آيينه ی قلب توست راه ميروم * تمامی نيمکت خط خطی شده کجا بنويسم آمدم نبودی؟؟؟؟؟؟؟ * اشک سنگفرش در آمد و هفتمين گل را از من گرفت ******** منتظر هیچ... 365 روز است لباسهایم نخندیده اند ساعتم تیک تاکش را از یاد برده من تو را... تو مرا... خدا ما را... 365 روز است دخترکی کنار خیابان فقرش را گریه میکند آدامسهایش را داد میزند سکه هایش را میشمرد *** خودم را بالا می آورم تف... تف بر این قبله گاه هیچ پرستتان تف بر خدای مچاله شده در جیبتان 365 روز است باور کرده ام که عشق زیر همین سنگ دفن شده سنگی به بلندای قامتش... گلها پر پر... چراغها خاموش... بودن. تلخ... 365 روز است که گریه میکنم برای چمدانی که هیچ وقت بسته نشد ریلهایی که هیچ وقت قطار را ندید و قطاری که مسافر را... 365 روز است دستان شکسته ام در انتظار نوشتن است نوشتن با قلمی که سر بریده شده... انتظار نوازش گیتار شکسته ی آویخته به دار وسط جمجمه ام... 365 روز است انتظار میکشم انتظار 365 روز دیگری که در راه است...
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:48 توسط سطر سیزده |
ساعت هاست ایستاده ام و دستم را برای هیچ اتوبوسی تکان نمیدهم اتوبان خسته است... سلام...بعد از یک سفر نه چندان دور و نزدیک آمده ام انتهایم را بنویسم... **************************************** در این چار ستون سرد تاریک اتاقم!! که تنها همنشینم سردرد ها ست و جسدم پک میزنم به انتهای خودم...
***
هوا سیاه است...
زمان سیاه...
نفس سیاه ...
حتی تپش معکوس قلبم نیز...
زبانم میگیرد
اینجا حد لکنت است
کو...کو...کوچه بوی سگ گرفته است
شهر گندیده و زمین
پر شده از بوی نجس انسان...
***
راه تاریک است و سیاه
قلمم چشمهایش نمیبیند و
از اولین سطر می افتد به ...
و پایش میشکند
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 21:31 توسط سطر سیزده |
سلام ... باز هم بابت دير آپ كردنم معذرت خواهي ميكنم از تمامي كساني كه پا روي چشم اين حقير ميذارن با سه تا شعر در خدمتتون هستم اميدوارم كه بپسنديد اولي يه شعر از دوست عزيزم امير هادي بحري ( خنياگر فقر ) كه هم اكنون در خدمت نا مقدس سربازي به سر ميبرد ****** نفی عشق... صداي خش خش برگهاي پاييزي... چه زيباست التيام صامت عشق ع ش ق چشم به لب .. لب به چشم... خنده اي كه لال شد تبسمي كه خشكيد... بوسه ای که آتش گرفت و شب ولگرد كفن پوش منكر خداييست كه مزد رنج آدمي گنج پوچ است و عشق... اين بازيچه ي فلك حاصل تبخير سكوت است و هيچ... **** دومي يه شعر كوناه كه تقديم ميكنم به خنياگر فقر . امير هادي بحري.. *** دستهات سرد دلت گرم و پاهات ميكوبند ملودي خشم را بر زمين در اين نصف شب منفور زمستان تاريك كه پست ميدهي بر اين شب پست پاس بخش شب... 86/8/2 **** و سومي... در اين دلگير صبح زمستان بر ميخزد هرم نفرت تابوت از جسدم... و كلاغي كه سر داده ست آوازش را روي درختان مرگ.... قار...قار... لباس سياه را از کالبدتان در آوريد قار...قار... ارواح را برقصانيد
فقر... قار... فاحشه... قار... جنگ... قار... آزادي!!! *** صداي شليك شكارچي بنگ... بنگ... 86/10/13
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:9 توسط سطر سیزده |
سلام قبل از هر چیز درگذشت شاعر عزیز قیصر امین پور را به تمامی اهل دلان تسلیت عرض میکنم هر چند خیلی دیر شده *ناگهان چقدر زود دیر میشود* و اما مرد سیاه و سفید **************************************** زیبای هذیانهای گنگ و تاریکم بگیر دستم را... دستم را بگیر و بلند کن خسته جسمم را که روی ستونهایش لرزان است و سست... *** من مرد شبهای تاریک رگ زده ام... مانده در سکوت معکوس خفاشان خاموش........... مرد سیاه و سفید خاطره ها و ... دهنی پر از هذیان های منجمدم هذیان هایی که آغازش سیرت گرگ است و پایانش فوت تو در چشم چپ من که تبریکی ست برای ندیدنم... *** زیبای هذیانهای گنگ و تاریکم... بگیر دستم را... میخواهم روی چارپایه بایستم
به راستی که
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 23:0 توسط سطر سیزده |
سلام ... چشمم را که بازتر میکنم می بینم یک سال گذشت... این شبه غزل هم بر میگردد به یک سال قبل... بدرود... ***************** اولین جمله ی هذیان خط خورد در فضای چشمانت آخرین جمله را نمیدانم در رهای چشمانت قصه مان از کجا شروع شد و برد و برد و برد مرا آنسوی ماجرای چشمانت *** نه ...نه... اعلامیه ها دروغ میگویند باور نمیکنم باید بجویمت امشب از خدای چشمانت ای کاش عکست آتش نمیگرفت خاک بر سرم و من سوال میکردم از چرای چشمانت *** اکنون چهل روز از آن روز تلخ میگذرد ای کاش غروب میکردم من به جای چشمانت ای نفرین بر آن روز و تف بر این روزگار و گریه گریه شعرم فدای چشمانت
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 23:59 توسط سطر سیزده |
بهاریست هوا… می لرزم… بالا می آورم زمان را … حافظ دارد توی آهنگ می رقصد آه… چیست این که می شنوم؟ سنتور است یا صدای مردگان؟ *** آه … زیبای من … این اتوبان به کجا ختم می شود؟ *** آهنگ عوض می شود غمگین تر… نی دارد از جداییها شکایت می کند خنده ام میگیرد به این چند سطر چند سطری که جاییست برای منفجر شدنم… می سپارمشان به آتش… همه می سوزند… نی… آهنگ… حافظ… اتوبان……… *** اتوبوس دارد توی اتوبان می گرید…. می گرید…. می گرید…. می گرید….
+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 12:52 توسط سطر سیزده |
برف میبارد
پاهای ورم کرده ام کوچه پس کوچه های شهری را میگردند که جز دود و فقر چیزی ندارد... ویترینهای پشت کرکره دور سرم گیج میخورند لبهای خشکیده ام فریاد میزنند جرا؟... چرا؟... چرا؟....... *** پشت دریا خرابه ایست متروک تکه های قایقم را آب برد برف میبارد
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 12:0 توسط سطر سیزده |
نصف شب سیزده/ شش/ هزار و سیصد و شصت و هفت
جنگل تاریک صدای قار قار قار... آنطرف میان علفهای هرزه ی سوخته فانوسی آویخته بر شاخه ی نیمه شکسته ی درختی خشک و صدای زاری آسمان هق هق هق..... *** پدرم گریه کرد مادرم نیز... و من زیر نور فانوس منجمد میان علفهای هرز و درخت خشک متولد شدم که شاید روزی روی همان درخت مثل خفاش روی شاخسارش معکوس برقصم... *** اکنون صدای مرا از طبقه ی سیزدهم میشنوید
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 15:39 توسط سطر سیزده |
ای مرده بس کن دست و پا،رقصيدنت کافيست در کنج قبرستان غم آشفتنت کافيست مرد آن که می پنداشتی يک روز ميآید در اين لجن زار تهی غلطيدنت کافيست *** تو ای قرنطينه شده در قلب من آزاد باش در کوچه های وهم ترس رفتنت کافيست ای چشم های خيره ی شبگرد بس کن بس در روزگاری تلخ ديگر ديدنت کافيست *** دستم به روی شير گاز آهسته میلغزد و مادرم (کات داد) پاشو مردنت کافيست 
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 18:35 توسط سطر سیزده |
روزها برايم بيست و چهار ساعت حبس ابد را هديه می دهند بيست و چهار ساعت انفرادی بيست و چهار ساعت آب خنک بيست و چهار ساعت زهر مار بايد بشينم و به ديوارهای سياه پر از خطهای شکسته زل بزنم ***
آنوقت چشمانت...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 18:17 توسط سطر سیزده |